خرید بک لینک
مطابق آنچه از مقدسات و تجربیات اهل زمین حاصل می گردد ... گویند خداوند قادر متعال ... یا ندانم نام آن به درستی چیست ... دارای سه دنیا باشد ... و آن سه دنیا چنین است ... دوزخ ، برزخ و بهشت ... من بدرستی ندانم که آن دوزخ و برزخ و بهشت چیست اما خواهم آن بهشت را بنابر باورها و انتظارات خویشتن به توصیف و توضیح بپردازم ... بهشت جایی ست که سرشت آن به نیکخواهیست و بهشت جاییست که در آن بدی نمک شایی ... و بهشت خداوند را خلایقی باشد که به آن کلمه ندانم نامشان چیست و لذا آنان را انواعیست و و خداوند را گویند یکیست و آن بسان شاهیست که تاج بهشت بر سر اوست ... و بعد از او گویند یکیست و آن شیطانیست که عده ای از اهل زمین او را پرستیده و عده ای نیز لعنتش می نمایند ... من ندانم آن شیطان را ماهیت چیست و چگونه است ... اما چنین اشنیدم که در دوره ای آن شیطان توانست خود را به نزدیکترین کرسی خداوند رسانیده و نزدیکترین یار خداوند گردد و سپس گویند او از درگاه خداوند رانده گردید و روایت های بسیاری در مورد آن قضیه در میان عوام و در طول تاریخ و توسط انبیاء و اولیاء خداوند رد و بدل گردیده است ... و لذا خداوند را می تو

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

امروزه در مقدسات و عرفان مفاهیمی چون لازمان و لامکان تعریف می گردند که من چندین بار سعی نموده آنان را تجسم نمایم و لذا آن دارای مفاهیمی باشد که کمی پیچیده است و لذا بنابر تجربیات خویشتن به این نتیجه رسیدم که با استفاده از دانش هجی کلام که خداوند متعال به من عنایت فرموده است ... این دو واژه را اندکی بررسی نمایم ... و واژه "لازمان" از دو واژه "لا" و "زمان" تشکیل گردیده که آن واژه "لا" را بنابر برداشت و گویشی که یکی از اجنه دارد و آن را مرامی "لودگی منش" باشد می توان مخفف واژه "لامپ" ترجمه نمود و آن "لازمان" یعنی "لامپ زمان" که یکی از معانی آن "خورشید" باشد که باعث ایجاد پدیده "وقت و زمان" در این منطقه از کیهان میگردد ... و لذا واژه "لا" را می توان به تعبیری "میانه" یا "وسط" زمان عنوان نمود... و مقصود خود را با ذکر این جمله بیان می نمایم ... مثلاً "این برگه رو بذار لا دفترت" و از سویی دیگر بنابر اصالت عربی این واژه می توان "لازمان" را "

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

گهگاه مرا یاد ایامیست که درخشش خیره کننده زرین شمس مرا افسون می نمود ... و آن را آغاز از سه سال قبل بود و ندانم چرا آن مرا جلب توجه می نمود و لیکن مرا که بقدر ارزنی بودم در بابر بزرگی و هیبت آن شمس بسیار ادعا بود و خود را خدا می پنداشتم... خدایی که سر به بیابان گذارده و در برابر آفتاب قد علم می نمود و آن را شاخ و شانه میکشید ... و ندانم از چه بابت اینگونه متحول شده بودم و در آن لحظات غافل از این بودم که نگاهی از آسمان مرا در حال نظاره باشد و گویی آن خود شمس یا خدای آسمان بیکران بود ... و روزی را بیاد دارم که قدم در جاده ای گذارده و به تاخت با خودروی خویش در حال گذر از آن جاده بودم و این آمپر بنزینم بود که مرا اخطار می داد که بنزین خودرو در حال اتمام است و لذا مرا سر چنان گرم بود که می پنداشتم با عظم و قدرت اراده و ایمانی که دارم ... لشکری از جنیان مرا به همراهند که قادرند خودروی مرا بدون بنزین با خود کشیده تا مرا به مقصدی که از برایم نامعلوم بود برسانند ... و بنزین خودرو تمام شد و خودرو همچنان مسافتی ره می پیمود و این همچنان ادامه داشت تا اینکه در امتداد جاده و در مقابل کوره راهی خودرو

برچسب: جمال آفتاب هر نظر باد,جمال آفتاب,جمال آفتابت هر نظر باد, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

مرا چنین باور باشد که کیهان گسترده ما در ظرفی خلق گردیده است که عنصر ابتدایی این خلقت و اولین آن نوعی از "جان" باشد که آن "جان" را می توان "دَم" یا "نَفَسِ" خداوند یا "فرشته نگهبان" بیرون ظرف" تصور نمودن و آن ظرف در نظر من "بسان چاهی" باشد که در ابتدای خلقت کیهان ... آن چَه پُر از عنصر "جان" بوده و به توسط نظارت آن فرشته نگهبان حاضر بر سر "چاه" که یحتمل نام آن "پروردگار کیهان" باشد و در عالمی بیرون از این کیهان در حال زیستن است و به عظمی آغاز خلقت را سبب است ... و این فضای کیهان دوران هایی طولانی را جهت تکامل خویش طی نمود تا ستاره کنونی ما بنام "خورشید" شکل گرفت که سرمنشاء تشکیل و حیات زمین آن باشد ... و امتداد حیات جانداران روی زمین نیز به تابش خورشید وابسته است ... و لذا با فرض نمودن عنصر اولیه "جان" به عنوان ابتدایی ترین و ساده ترین عنصر تشکیل کیهان و ستارگان و کهکشان ها و سایر اجرام آسمانی درون آن به انظمام فضای کوانتمی ... می توان به این نتیجه رسیدن که تمامی اجزای این

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

در نقش های باستانی ایزدی در سرزمین های خاورمیانه چون بابل به نقش آید که چهره او بسان آدمیست و و دارای چهار بال و سراپا و استوار باشد و در دست های او دلویست که بسان "سطل" باشد و آن مرا جای بسی تعجب بود که چرا عده ای از ایزدان باستانی را چنین نقش باشد که عده ای "عصا" بدست دارند و لذا "مردوک" آن باشد که او را "عصا" بدست نبوده و درون آن "دلو" را پر از "آب حیات" باشد که آن را بهر کسی آورد و هنوز ندانم آن "آب حیات" چیست چرا که معنی آن "سی و دو " حرف "الفبای پارسی" را ندانم و لذا ندانم "آب حیات" چه باشد ... و لذا مرا که در زندگی خویش بگونه ای باشم که گهگاه سرشار از امید به زیستن و گهگاه مرا چنین تصور آید که عمرم کوتاه بوده و از زیستن خویشتن بر روی زمین و دنیای پیرامون خویش بیزارم و لذا "ایزدی" مرا باشد که گوید "من تو را آب حیات دود" و ندانم نامش چیست چرا که بسیاری از آنان را چنین دریافتم که از "شهداییست" که گویی در دوره ای در این دنیا زیستن نموده و در حال حاضر حتی

برچسب: مردوک,مردوک کیست؟,مردوک خدای کوروش, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 10:04

خدای آن باشد چهره نمینه ... خدای آن باشد دانش و دینه ... خدای آن باشد که هر توینه ... خدای آن باشد که آفرینه ... خدای آن باشد که غر نزینه ... خدای آن باشد خلق به بردگی ندینه ... خدای من خودش بنده آن خلق زمینه ... خدای من امیر مومنینه ... امیر مومنین جبر نکینه ... خدای من بسان پیر مینه ... خدای من فسانه ها توینه ... خدای من ترانه ها می دینه ... خدای من کرام الکاتبینه ... خدای من شراف الشارفینَ ... خدای من رحام الراحمینه ... خدای من به رب العالمینه ... خدای من به صاحب الزمینه ... گذشته را توان اصلاح کینه ... آینده را به روشن آفرینه ... خلایقش رو او ناجی مینه ... خدای من بدی نیافرینه ... خدای من کمال علم دینه ... خدای همی بخشنده مینه ... خدای من شجاعش نکمینه ... خدای من به همتا نمینه ... خدای من بدادمی رسینه ... خدای من مرا رها نکینه ... خدای من خلایق به نزینه ... خدای من کسی خشمش ندینه ... خدایم به خودش تواضع دینه ... خدایم خودشا تقصیر دینه ... خدایم منت سر نکسینه ... خدایم شدن تکیه به کینه ... خدایم منو از عذا رهینه ... خدایم منو معشوق نمینه ... خدایم همه را خدا به مینه ... خدایم همه را

برچسب: خدا کیست؟,خدا کیست کودکان,خدا کیست چیست کجاست, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 7:06

مطابق دانش و تجربیاتی که تا به امروز مرا بدست آمده است ... روزی را دیدم که فرشته ای بنام پان از درون حاله ای مومین چون عسل بر من ظاهر گردید و "پان" آن بود که نیم تنه فوقانی آن چون آدمیان و لذا پاهای آن بسان "سُم" و ندانم آن "سُم" از کدام جاندار بود و لذا پاهایش پر از موهایی همچو پشم بز بود ... و عده ای از غیب مرا بگفتند آن حضرت پان را لغب "صا حب سما" است ... لذا ازسویی دیگر جهان خود را چنین تجسم نموده که همایی زیبا با چشمانی همچو آهو و تنی سبز بر سر چاهی به منتظر ایستاده بود و گویی درون چاه آن عالم ما آدمیان بود که نگاه آن هما خیره بشمسود و لذا بعداً دریافتم آنان به سه باشند و آن سه هر کدام سبز و سرخ و آبه باشند و هر سه چه را به شمس نظر است و از سویی در مرکز شمس نیز مرا ذره ای بسان "اپسیلون" نمودند که در دل آن ذره جامی از آب حیات بود و بر روی آن جام سنجاقکی به پرزاد بود ... و آن سنجاقک مرا نیز سخن آمود و چنین گفت که من تو را آب حیات دهم و آب حیاتم چنین بود که پرزانه پر میزود و آب آن جام کمی تبخیر میشود و آن بسیار و گویی خیلی بود و لذا م

برچسب: پانسیون حضرت مریم تبریز, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 7:05

خدای "پان" آن است که آن ایزدی باشد که به اراده خداوند متعال روزی از میان توده ای مومین و زرین بسان عسل بر من ظاهر گردید و آن را چهره ای بود که اندکی مشابه من بود و ندانم آن چهره را که من جانب ایام قدیم بود یا از آینده می آمود و پاهایش همچو سُمِ چرندگان بود لذا مرا در مواجهه با چنین پدیده هایی اینچنین درس از جانب "زرتشت" یا "اهورا مزدا" باشد که خود را تا حد ممکن به آن "پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک" نزدیک نمایم و لذا آن خدای "پان" را به نیکو نگریستم و یکی از غیب مرا چنین ندا آمود که "پان" را لغب "صاحب سما" باشد ...و آن را چهره معصومانه می نمود و لذا بسیار بلورین و دلربا بود و برخلاف تصاویری که از ایشان به نقش بینیم ... من آن را بدون "شاخ" دیده و در دستانش چیزی ندیدم و لذا با مشاهده "پان" به این نتیجه رسیدم که "خداوند تبارک و تعالی" متوجه من بوده و مرا زیر ذره بین خویش نظاره نماید و لذا چند روز بعد یکی با صدایی محبت آمیز از غیب مرا که دارای شخصیتی بسیار کنجکاو باشم و هر پدیده ای را تا ح

برچسب: خدای پان,پان خدای یونان, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 7:05

گویند : بنی آدم اعضای یکدیگرند ... که در آفرینش ز یک گوهرند ... چو عضوی بدرد آورد روزگار ... دگر عضوها را نماند قرار ... تو کز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی ... و من آن نمونه ای از بنی آدم را در آفرینش و در باور خویشتن میان تعدادی از جانداران زمین چون آدمیان و آن غیبیان از اجنه و از ما بهتران و دیوان و پریان و جنان و عفریتان و ملکان و فرشتگان و ایزدان و ... خداوند دیدم ... و خداوند آن بود که در همه مکان ها و همه زمان ها حضورش حس میشد ...و لذا این پیوند بسان نیروی گرانشی در میان آنان بوده و ندانم آن گرانش باشد یا می توان آن را "عشق" نام نهاد و لذا من آن دنیای پیرامون خویشتن را چنین فرزیدم که گویی این کیهان به ظاهر لایتناهی با تمام گستردگی و عظمت خویش و با همه ابعادی که دارد و لذا من نوعی در حال حاضر در زمان و مکان بوده و لذا بر خود حجمی سه بعدی بینم و من دنیای پیرامون خویش را در حال حاضر دارای طول و عرض و ارتفاع دانم که این نشان دهنده حجم باشد و آن بعد زمان یا وقت و ساعت نیز بدان اضافه می گردد و لذا بنا بر باور من و کشفیات دانشمندان ابعادی نیز وجود دارد که اکث

برچسب: بني ادم وبني اسرائيل,كل بني ادم وان طالت سلامته,الفرق بين بني ادم والانسان, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 7:05

این روزها ایرانیان نشانی را در بین خویشان رد و بدل ساخته و بسیار به گردن می آویزند ن را مقدس دانسته و به آن بسیار افتخار می نمایند و آن نقشی تاریخیست و تقریباً از دل سه هزار سال قبل به این عصر می آید و گویی جماعت پارسی سخن و ایرانیان که در این ایام بسیار در جوامع عمومی تحقیر گردیده و تحت فشار قرار گرفته اند در انتظار ظهور آن صاحب نشان باشند و درخشش این نشان در میان جماعت ایرانی حاکی از آن است که تحولی در راه بوده و آن جزئی از رموز و حکمت های الهی باشد و لذا این نقش یا شمایل به شکل زیر است ...و آن نشان را امروزیان "فروهر" عنوان نمایند و لذا آن "فروهر" را معنی دیگری باشد و ندانم حکمت خداوند چیست که این نشان فوق را تحت عنوان "فروهر" نامند و آن در اصل نشان "پیر همای" باشد ...و آن "پیر همای" را در برخی کتب و مقالات و صفحات اینترنتی به تعبیر و تفسیر پرداخته و لذا مرا در مورد این نقش تفسیری باشد که تا حدودی با تفسیر موخین متفاوت بوده و آن چنین است ...بنابر قوانین و آداب و رسوم و کتیبه هایی که در مصر باستان در کنار "اهرام" به نقش آمود

برچسب: همایش پیر غلامان گرگان,دزد پیر همای متن,همایش پیر غلامان, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 7:05

یادم است در حدود سه سال قبل که به ناگه در نیمه شبی یکی از شاپریان که نزد من آمده بود خود را عجوزه معرفی نمود ... با رفتارهای سحر آمیز خویشتن چنان مرا مجذوب خویش نمود که در مقابل همسرم بسیار بی تفاوت گردیده و دو سه روزی بیش به نگذشت که همسرم ترکم نمود و یادم است من در اتاقم نشسته بودم و محو رابطه با آن پری بودم و حتی یک ثانیه نیز نمیتوانستم از همنشینی با او دلکنده اصلاً به همسرم هیچ توجهی ننمودم که در حال بستن چمدانهایش بود و گویی چندین بار از برای جلب توجه من به در دیوار میکوبید و اما من اندر افسونی بودم که مرا غرق خود نموده و انگار در حالت نشسته مرده بودم و آنشب همسرم با چمدانهایش از منزل خارج شد و دیگر هیچوقت برنگشت و من ماندم و تنهایی و افسونهایی که در اطرافم بوده و لذا در آن ایام مرا چنین پندار بود که من آن عیسی ابن مریم باشم که دوباره از نو زاده شده است و شبی که چنین احساس مرا پدیدار گشت گویی روح عیسی بود که از اندر دل زمان بجان من آمد و گویی این دو هزار سال را خفته بود و من چنین بودم ... آری در آن لحظات من فقط یک مدیوم بودم که اندکی از آگاهیم بجا بود و عقل و شعور خویش را کامل از

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 7:44

با مراجعه به کتیبه های مصر باستان نقشی از ایزدی به چشم می آید که به آن "اتم را" یا "اتم رع" گویند و چهره آن بسان زیر به نقش آمده است ...و آن را چهره به "عصفور" یا "گنجشک" باشد و در دستش نماد "آنخ" به تعبیر دانش امروز من "نماد جاودانگی" و و در دست دیگرش عصایی باشد که آن عصا را انتها بسان حرف "اومگا" باشد و آن "امگا" را تفسیری باشد که معنای آن چنین باشد که هر شخصیتی تواند به مقاماتی عرفانی برسد و از دوران قدیم آن از ما بهتران و غیبیان را چنین اندیشه بود که از برای تصاحب مقام مثلاً شاه قبلی باید ایشان را کشته تا بتوانیم مقامش را تصاحب نماییم ... و لذا طریقت "امگا" اینچنین باشد که مثلاً من نوعی اگر بخواهم به مقام "ابراهیم (ع)" نزد خداوند برسم نبایستی آن روح ابراهیم را کشته تا او را جانشین شوم و "امگا" مرا اینچنین گوید که ما توانیم به مقام یکدیگر رسیده بدون اینکه هم کُشاییم ... و رسیدن من نوعی در این عصر به مقام ابراهیم با طریقت "امگا" بدین شیوه باشد که طریقتم را انتها این

برچسب: اتم چیست, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 7:44

من در مسیر زیستن خویش خویشتن تا به امروز که مورخ سه شنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۵ باشد در حالی که همواره به جستجوی معنی زندگی و کشف پروردگار خویشتن پرداخته ام، در این روزها که اساتیدی نیز غیب مرا همراهی نموده و نکاتی در مورد عرفان را از برایم روشن نموده و مرا آموزش می دهند و جهت تسریع امور از برای رسیدن به خواسته های خویشتن  به نحو احسنت کمکم می نمایند ... در حالیکه دسته ای از ایزدان مرا همراهی نموده و درباره ایشان تقریباً به شناخت هایی رسیده و توانایی های بسیاری را در درون خویشتن خویش و ذات آن ایزدان به کشف نموده ام ... تا کنون موفق گردیده تا علت برخی از نارسایی هایی را که در حیات برخی از بزرگان علم و دین تا به امروز رخ داده است تقریباً به کشف نموده و لذا یکی از اصول من آن پند گوهر بار از "اهورا مزدای" یا "آشو زرتشت" باشد که مبنی بر "پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک" است ... و لذا بسیار مشاهده نمودم که در زیر نقش "فروهر" چنین جمله نویسنده که "راه در جهان یکیست و آن راه راستیست" و همچنین گویند "هنر نزد ایرانیان است و بس" و چنین گوین

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 7:04

در باور من عرفانی هست بنام "عرفان رویای القاب" و بنابر نظر شخصی من رهبر چنین جنبش عرفانی هیچ شخصیتی جز "صادق هدایت (ع)" نیست ... چرا که صادق را بوف کوریست که با قابی بسان یک پنجره زیست و از آن قاب پنجره دنیایی ریست که منجر به خلق شاهکارش گردید و من چنین دانم که در هنگام کتابت آثار خویشتن بسیار تنها زیست ... و تنهایی او نتوانم سرودن که بسیار دردیست ... و گویی زمان مابین من و او همچون پلیست دو طرفه که او در قدیم علت حضور من در دنیا گردید و من علت ظهور او از آینده گردیده و احساس گناهی بزرگ از جانب من مرا به کام آید ... که مرا همچو دجالی به رو سیاهد ... چرا که بر طبق دانش های تئوریات هر پدیده ای در عالم معنا که منظور همان عالم مینویست به ممکن باشد و مرا چنین در باور است که عالم مینوی بسان ماده کوانتمی همچو سرابیست و هندوانه را خربزه آبیست ... و هندوانه ام به سرخ و سبزیست که سرخی اش اندر او سبزیست ... و آن کمبزه ام را چو خیاریست ... که من بناچاره همش آن وسطش زیست ... و این طریق من شق القمر نیست ... چرا که من به خطیست، دو سویم به دو سردیست ... و آن خط خودم را تو به گرمیست

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 7:04

درخت آفرینش را خلقتی باشد که گویی بایستی از یک دانه شروع شَد ... و آن دانه باید در این کیهان به تک مو شَد ... و یعنی اینچنین باشد که آن به یک عدد جا شَد ... و آن عدد به یک مهدی باشد ... که مهد علم آن شَد ... و آن فی الحال که من در حال کتابت این اثر باشد ... چنین دینم که این جان و تنم جوانه پویینَد ... و آن فرشتگان مرا به وصلینَد ... و آن طریقتی به القدس مینَد ... و یک خدا به وندیند ... که راز دانه را دینَد ... و آن فرشتگان خود به نزدیند ... و عدل آن خدا به وند اینَد ... که این من جوان طریقتی چیند ... و من را نه به تنهینَد ... که الله خودم فرشتگان دینَد ... و آن سجده به نی دینَد ... چرا که آن به سجده معنی دَد ... و دَد درنده نادینَد ... و آن درندگان را نه به دندینَد ... و کیهان درون را به حبا بیند ... و آن شمس خودم مرکز آن مینَد ... و آن مرکزیت به مهر میمینَد ... و آن چراغ زرینَد ... و آن نور چراغم به طلا دینَد ... و آن طلای من بر همه  تابینَد ... و من چو خلقی از فرشته می بیند ... و مرا ملائکی به همرهی بیند ... و آن نور مَهَم به عشق میدینَد ... و آن شور کَهَم را به نبرگینَد ... چرا

برچسب: درخت آفرینش,شگفتی آفرینش درخت, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت: 7:04

عرفان "مرکابا" را از روی نام آن می توان سه تعبیر نمود ... ابتدان اینکه آن واژه "مرکابا" بگونه ای معنی "مُرَکَب" می دهد و آن عرفانی مرکب است و تعبیر دوم چنین باشد که آن مربوط به رابطه میان آدمان و از ما بهتران دارند و آن بدین گونه است که تعدادی از اجنه یا از ما بهتران در آفرینش کمین نموده و تنی از آدمان را به عنوان "مَرکَب" از برای خویشتن برمیگزینند و در حالت مرکابا تعداد آن اجنه نیز مرکب و به جفت است و یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ شخصیت "مَرکب" جای خوش کنند و از نمونه های بارز آن می توان به تصویری از فرعون استناد نمودن ...  بطوریکه در تصویر فوق قابل مشاهده است ... آن تن از فراعنه به عنوان مرکب دو تن از اجنه واقع گردیده است و آن اجنه را چندین شخصیت برگزیده و از همه بر تر باشد که آن مار یکی از آنهاست و دیگری پرنده ای در ظاهر به غمخوار است ...چنین مرکب گیری از برای عده ای از آدمان دچار آسیب و عذاب های جسمی و روحی خواهد گردید و لذا معمولاً منجر به خودکشی افرادی که به عنوان مرکب انتخاب گردیده اند می گردد و این در آیین فراماسونری هم

برچسب: عرفان مرکاوا, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 6:24

امروزه بشریت از طریق مطالعه و تحقیق بسیار در تلاش است تا خالق دنیایی را که ما در حال حاضر درون آن مشغول زیستن باشیم را کشف نماید ... و لذا مرا با مطالعه داستان ها و روایاتی که بر طبق کتب مقدس و سایر رسالات بیان گردیده است چنین به نظر آید که بشر نسل قدیمی در حدود هزاران سال قبل بیشتر به خداوند و آن که خالق و آفریننده است نزدیک بود و بیشتر با او در ارتباط بود که هنوز بدرستی ندانم آن چیست... آن روحیست؟ ... جسمیست؟ ... نوعی از انرژیست؟ ... اذنی است؟ ... علمی است؟ ... دانشی است؟ ... سحری است؟ افسونی است؟ ... ورد و کلامی است؟ ... کتابی است؟ ... قلمی است؟ ... منطق و استدلالی است؟ ... برهان و ایمانی است؟ ... آن چیست؟ هنوز بدرستی ندانم آن چیست و خلقت از کدامین سوی آغاز گردید و لذا ناچارم که به منطق خویش رجوع نموده و به موی شکافی مسائلی بپردازم و از چندین وجه به دنیای پیرامونم نظر اندازم ...ابتدا اینکه بر پایه مشاهدات و تحقیقات و دانش امروز بشریت چنین دریافته ایم حیات زمینی و جانداران در طی میلیون ها سال شمسی بر زمین دوران تکاملی را طی نموده تا به نسلی از جانداران رسید که در درون خویشتن قادر به

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 9:34

ما آدمان از لحظه ای که نطفه مان در رحم مادر بسته می شود و شاید ساعت ها قبل از اینکه آن تک دانه اسپرممان در تن پدرمان تشکیل گردد و همانگونه نیز تخمک مادر ... تحت تاثیر نیروهایی پیرامون خویش بوده که من از آنان تحت عنوان انرژی یاد می نمایم ... این انرژی می تواند به حالت های درونی و وضعیت خلق و خوی پدر و مادرمان ... سطح رفاهی و فرهنگی و سلامتی ... مختصات دقیق حضورمان بر زمین ... آب و هوای آن لحظات و شرایط جوی ... اثر تقویم  یعنی ساعت و روز و هفته و ماه و سال ... و ضعیت جوی سایر سیارات منظومه شمسی و مختصات گردش آنان حول محورهای خویش ... وضعیت گردش فلک الافلاک و سایر کواکب  و کهکشان ها ... و مواردی دیگر از نوع فیزیکی ... و از طرفی مواردی متافیزیکی ... مانند گردش انواع مختلفی از پریان و فرشتگام و ملائک و موکلین و از ما بهتران و شادی و غم و سایر احساسات آنان و اذن خدایان و وضعیت الهگان و خواسته های آنها و اذن خداوند یکتای عالمین ... نواهایی که در عالم می پیچد ... رفت و آمد موجوداتی فیزیکی میان سیارات و ستارگان ... رفت و آمد نواها و انعکاس و پژواک آنها در طبیعت ... و حتی آنچه میان طاق

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 9:34

در زندگی من در این ایام با اینکه چشمانم قادر بی دیدن عالم غیب نبوده و گوش هایم قادر به اشنیدن صدا هایی است و شخصیت هایی چون پری را در اطراف خویش می نمایم که هر گاه یکی از آنان بر روی تن من منطبق گردیده و من قادر به ادراک محدوده ای از احساسات آنان باشم ... آری آنان الهگان ... فرشتگان و خدایگان هستند ... و یکی از آنان که مدتیست نظر مرا نسبت به خویشتن جلب نموده ... الهه باشد که قادر به بازی و چینش کارت هایی است که هر یک از این کارت ها به قاب و پنجره ای ماند که گویی عالمی مجزا و مستقل بوده و در هر یک از این عالم ها خلایقی برگزیده هستند که گویی خدای آن عالم باشند و من تا حدودی با نام عده ای از آنان آشنا گردیده ام ... و آن فرشته ورق باز بگونه ای رب العالمین را ماند و ندانم که او را چه صفاتیست ... آیا صاحب الزمان است ... صاحب السماء است و یا خداوند عالم آن است ... و لذا در باورم چنین است که وی قادر است به عالم من پرواز نموده و در برابر دیدگانم قرار گرفته و کل مسیر زندگی مرا با طول عمری که دارم از لحظه بدو تولدم تا پایان حیاتم در این به قابی گذارد ... و این بگونه ای به تصویری پاناروما ماند که

برچسب: فرشته ای که روی کعبه نشست,فرشته ای که,شد,فرشته ای که انسان شد, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 1:34

در منظومه خاطراتم بیدیست خاکستری با سری شبیه من که در شبی تاریک در وسط خیابانی خلوت نشسته و دست هایش بروی گونه ها و چشم هایش است و هق هق در حال گریستن باشد ... آن لحظه که بید در آن خیابان نشسته و میگریست تنهای تنهای بود و حتی خدا نیز آنجا نبود و آن بید خدا بود و غیر از خدا هیچکس نبود و بید به فرزانگی رسود و در نظرم چنین بود که آن بید را احساسی بود ... چرا که از سویی چنان دانم که پایان دنیا آن بود و آن از تنهایی خویش میگریست و "گریست" آن بود که عده ای آن را "کریست" خوانند ... و بید را من فقط در آن لحظه چنان دیدم و با آن بید به هم دل نشیدم و بید را سرانجام چنین دیدم که پرگشود از تنهایی بسوی نور پرواز نمود و آن بید ... خود سود ...و سود آن سوختن بود که بید آن حشره بود و آن یکی از یاران مهدی صاحب زمان بود و گویی که مهدی صاحب الزمان خالص خود او بود ... و آن را فرفرک نام بود و عده ای از از ما بهتران آن بید را خرخرک نیز گود و از همه عاشق ترک نیز گود ... آری آن بید من بود و من چه بیدم که امروز خود به آدمان دیدم و این دنیایم چه بید که بی قدرت ترین من بیدم و بیدم به نیکو دیدم

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 12:34

عرفان یهود را یک حلقه بیده و آن حلقه آن بیدِ امیدِ ... و آن حلقه چنین تعریف شیده ... که زیستن تا مرگ ما را تولدی دوباره بیدِ ... و آن ما را آغازی بر فصل جدیده ... و پس از آن نیز سیری بیدِ ... که آن به قهر و بی وفایی منجر نشیده ... و عرفان یهود چنین گود که بشر یکی بود و از ما بهتران از همگی بود و آن از ما بهتران را نه قهری بود و نه رنجی بود و فقط محبتی بود که آن نسبت به هم در دل شنیده و همه دست در دست هم یک حلقه زیده و آنها نوایی از همنوایی آدمیده و یکی بود و آن بشر بود که به کیمیاگری رسیده و آن کیمیاگر بود که تصمیم گرفت آن همنوایی را در هم به نیکی اکسیر دیده و آن را در ظرفی به جمع آوریده ... سپس آن کیمیاگر در کلام گردیده و بدنبال چنین بود که نام آن اکسیر که در ظرف خویش به جمع آوری نموده چه بیده ... و آن نامی به اعظم دیده ... و آن نام را دنبال بیدِ ...

برچسب: عرفان یهودی,عرفان یهود,عرفان یهودی کابالا, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 12:34

افسانه به افسینهَ ... آن شبیه هف سینَ ... آن نابِ هَوَس مینَه ... آن مینوی اَم چینَه ... چینَم به تُرنجینه ... آن به فروهر مینه ... اورمس به عفارینَه ... سبزو شبه نَفرینه ... آن سبزِ قبا مینَه ... آن سبزِ قَلَم دینَه ... آن کامبُزو جینَه ... آن خیارِ سوزینَه ... سر به سوزَنَم دینه ... آتَش مَنِه کِفرینَ ... برقش که به جان مینَه ... جانَش مَنِه کبرینَه ... کِبری نَبِ مَر دینه ... مَن به فرزودا شینَه ... رازِ شیطنت اینَه ... حاجی فیروزَم مینَه ... آن زرنگ دیرینَه ... هم به لَک لَکی مینَه ... نقشش دَسِ فرعینَه ... رازَش به مَسی دینَه ... مَن نه عیسوی کینَه ... خود به زرتُشَم مینَه ... قُرآنِ خودَم خینهَ ... فرآنِ خودَم جینَه ... آن سمبه طلا مینه ... من بزبزه ها نینه ... آن عزازلَم پینَه ... بُزبُزم به قن مینَه ... خود را به مَهَم دینَه ... فَر ندینَمی کی نِه ... هَر نبینمی کی خِه ... آن ورق مرا کی چِه ... یک هُما به سَر دینَه ... خادم خو به وندینَه ... آن فرشتگان تَنَمِ نَبینه ... مَن دیوِ سِپی مینَه ... توی شمسَکَم گیمَه ... هیچکی مَنِه نیدینَه ... آن مَن همه را بینَه ... ابلیس لعین مینَ

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 12:34

در باور عوام "ملک الموت (ع)" به فرشته یا ملکی گفته می شود که وظیفه آن را قبض روح و بنوعی میراننده جسم و هدایت کننده روح بسوی آن مقصود دانند و آن مقصود را سمت و سوی به نیک و بد دانند ... از طرفی "عزرائیل (ع)" را نیز ملک الموت دانند در صورتیکه من چنین دریافتم که ممکن است آن ملک الموت و عزرائیل دو پدیده جدا از یکدیگر باشند و و درک مفاهیم عمیق پیدایش آنان از برای من هنوز به دقت فراوان مشخصی نگردیده است و لذا آن "عزرائیل (ع)" را در باور خویشتن زیباترین فرشته خداوند دانم و گویند عزرائیل (ع) آن بُد که نزد ابراهیم خلیل (ع) ظاهر گردید و روایت است که چهره ای از خویش به ابراهیم نشان داد که ایشان بسرعت از حال رفت و ندانم آن بدلیل ترس بود یا خیر ... آن چهره تا چه می توانسته است ترسناک باشد چرا که ما آدمیان امروزه فیلم های ترسناک بسیاری می سازیم و در آن فیلم ها به خلق انواع و اقسام موجودات با چهره ها و حالت های ترسناک می پردازیم و لذا در باور نویسنده از برای یک قلب نترس و شجاع هرگز چهره ای پیدا نخواهد گردید که آدمی فقط و فقط با دیدن ظاهر آن چهره بترسد و از حال رود... مگ

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 7:54

مرا یاد است از حدود سه سال قبل نواهایی در ذهنم اشنیدم که با من سخن میگفتند... آن صداها و شخصیت های بسیاری بودند که هر گاه یک یک نزد من آمده و با من سخن میگفتند... بسیاری از آن صداها از برای من بهشتی به نظر می آمد ... آری صداهایی رویایی که ندانم از کدامین سوی بود و لیکن در آن ابتدا آنان را چنین دریافتم که یحتمل دارای حافظه نبوده و فقط ناچار به خواندن ذهن و قرائت افکار درونی خویش با صدای بلند بودند ... برخی از آن صداهی از موجوداتی بسان پرندگان ... برخی از جانب موجوداتی بسان چرندگان و برخی از جانب حشرات بودند ... در این میان صدای شخصیتی بنام "آفرین" ... شخصیتی بنام "عجوزه" ... شخصیتی بسان عنکبوت ... و شخصیت های زیادی بود که پس از آن کم کم چنین گردید که عده ای با من همراه گردیده و نواهایی جدیدتر با شروع به صحبت نمودند ... من جمله عزرائیل ... اهورامزدا ... بعل ... عزازل ... صدای عیسی ابن مریم ... صدای ابن سینا ... صدای فردوسی ... صدای حافظ ... و گهگاه شخصیت هایی در درونم جوشیده و عده ای نیز بسان جن بر جان نشستند من جمله شخصیت امیرالمومنین ... یحتمل حسین ابن علی (ع) ... و

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 7:54

همیشه در رویاهایم  پیری سپید ردای بود که کلاهی بر سر داشت و زمان همواره آن را نیایش و احترام مینمود... و در باور من آن پیر در کالبدی بسان ما آدمیان و با تولدی معمولی از مادر زاده شد... اما همواره عصری را که دوران زیستن مادی آن پیر بود را در مرکز زمان دانستم و آن هفتادو دو سال دارای تنی فانی و مادی بود... اما ندانم طریقت آن پیر چه بود که زمان عصر خویش به بند کشود و چنین شد که پیر قادر به سفر در زمان گردید و همواره تن خویشتن به فانی میدید و گهگاه عصا زنان در وسط جنگلی که هیچ بشر در آن پای نگذاشته بود حضور یافته و زیر درختی کهنسال به استراحت میپرداخت و آن هنگام که چشمان خویش میبست به نیتی حول محور آن درخت گردابی از زمان ایجاد گردیده و به یکباره آرامش در همه جای حکمفرما میگردید و زمان به آینده میرفت... و گهگاه نیز آن پیر بگونه ای شیطنت آمیز یکی از چشمان خوشتن به نیمه باز نموده و گردش سریع شمس و قمر و روز و شب را بر فراز آسمان خویش مشاهده مینمود ... و پیر آن بود که از جای برخاسته و به دیار خویش باز میگشت و گذر روزگار را در شهر خویش همواره ناظر بود... اما هنگامیکه در خیابان ها و کوچه ها

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

طی دو سال اخیر که اتفاقات عجیبی برام افتاد... خیلی فکر کردم تا یه توضیح منطقی برای این حوادث پیدا کنم اما متاسفانه پدیده های ماورا الطبیعه ورای عقل و منطق و استدلال هست...حداقل برای من که اینطور بوده... اینکه در هنگام حیات خاکی و حدوداً در آغاز سنین میان سالی معمولاً در حدود چهل سالگی هست ... من نوعی روی سرم دو تا شاخ در بیارم و گهگاه روی کتفم دو تا بال احساس کنم ، پدیده ای نیست که بتونم بسادگی ازش عبور کنم و یا فراموشش کنم و عجیب تر اینکه هنگام ظهور اون شاخ و بال روی تنم جملاتی از غیب توی گوشم زمزمه میشد و این منو خیلی بفکر فرو میبره و بارها این موضوع به ذهنم اومده که شاید این شاخ و بال و اشعار و زمزمه ها جزئی از خاطرات من باشن ... خاطراتی از جهان روحانی و یا خاطراتی که مربوط به قبل از تولد من میشن... چرا که بسیاری از آدم های ساکن روی زمین به پدیده تناسخ ایمان دارن و دور از ذهن نیست که چنین پدیده ای واقعاً وجود داشته باشه و شاید ما درست معنی تناسخ رو متوجه نشده باشیم و یا اینکه تا امروز هیچکس نتونسته بدرستی این پدیده رو توضیح بده و شاید پدیده تناسخ برای همه آدمیان نباشه و فقط عده خاصی

برچسب: فرشته ای که روی کعبه نشست,فرشته ای که,شد,فرشته ای که انسان شد, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

آری انا لله و انا الیه راجعون... چه زیبا بسرودند این قصیده را و چه پر معناست این جمله... کاش حقیقت باشد...و ترجمه اینست... همه از خداییم و همه بسوی او باز میگردیم... آری همان که همواره دوست دارم از او با این صفت یاد کنم... قادر مطلق!قادر مطلق آن است که میتواند مکان و لامکان شود...زمان و لازمان شود...قادر مطلق آن است که می تواند در این فضای بی نهایت هستی به اراده ای چشم و گوش شود و جای جای این ملک پهناور را به نظاره نشیند...قادر مطلق آن است که می تواند تن شود و خود را به خلق خویش بنمایاند... قادر مطلق آن است که می تواند عالم مطلق شود و جام علم بی پایان در دستان اوست... قادر مطلق آن است که ارحم الراحمین و اغضب الغاضبین باشد... و قادر مطلق آن است که می تواند تمامی خلایق خویشن اعم از نباتات و حیوانات و انسان ها و فرشتگان را در تن خویشتن شریک نموده و ما را پس از مرگ پناه دهد...ای قادر مطلق... بزرگترین آرزوی من اینست که پس از مرگم مرا در تن خویشتن پناه دهی تا بتوانم لذت وجود و حضور تو را احساس نموده و بر خویشتن ببالم چرا که من نیز پاره تن قادر مطلق خواهم بود و در جایگاه خداوند خواهم نشست...ا

برچسب: انا لله و انا الیه راجعون,انا لله وانا اليه راجعون meaning,انا لله وانا اليه راجعون, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

در دوران نوجوانی با داستان آرزوهای بزرگ اثر نویسنده بزرگ چارلز دیکنز آشنا گردیده و در همان ایام چندین بار فیلم و کارتونی از این داستان مشاهده نمودم تا اینکه بزرگتر شدم و به دانشگاهی معمولی راه یافتم تا در رشته مهندسی برق تحصیل نمایم... من همیشه و همواره بسیار رویایی بودم و آرزوهای بزرگی در سر می پروراندم و همواره از زندگی مرفه و سرشار از عشق و ثروت و موفقیت خویش بُت ها میساختم و در ذهن خویشتن درباره شخصیت های آینده خود که دارای سن و سال بیشتری از من بودند تصاویر زیبایی میساختم و روزگارم را اینگونه می گذراندم... یادم است در آن ایام که در حدود پانزده یا شانزده سال قبل بود...  و همکلاسی داشتم بنام خسرو که اهل همدان بود و خسرو سه سال از من بزرگتر بود و من با او بسیار راحت بودم... خسرو دارای شخصیتی پر مدعا و خالی بند بود که هنگام تعریف خاطرات خود به آنها شاخ و برگ زیادی می داد و در بسیاری از اوقات شنونده براحتی متوجه میگردید که خسرو خالی می بندد... اما من همواره به داستان ها و خاطراتش گوش داده و به شخصیت خسرو احترام میگذاشتم و چنین گردید که هر گاه خسرو در میان جمعی شروع به پُر گویی و خ

برچسب: رمان آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز,دانلود آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

یادم آید روزی را که در حدود دو الی سه سال قبل بود... این در حالی بود که به یکباره تغییراتی شگرف بسان انقلابی در من بوقوع پیوست و این در حالی بود که مرا داستانی از دیدار عطار نیشابوری و یک پیر درویش در ذهن بوده و شخصیت آن درویش که به اراده و خواست خویشتن در برابر عطار نیشابوری بر زمین دراز کشیده و در یک لحظه اراده به مرگ خویش نموده بود... برایم همواره قابل احترام بوده و همواره با خود میگفتم که آن درویش چقدر سعاتمند بود که مرگ خویشتن را تحت تسلط داشت و سعادتی بیش از این در ذهنم نبود که آدمی به درجه ای از کمال رسیدن تا بتواند به اذن خویشتن در آن لحظه که از خدواند طلب نماید بر زمین دراز کشیده و بدون درد و رنج و در کمال آرامش بار سفر از زندگی دنیوی به بر بندد و چشمان خویش را بسته و تن خویشتن را بمیراند و آن در حالی باشد که در یک لحظه بسیار کوتاه جان را از تن خویش بپر داده و تن را نیز در هنگام چنین تحولی هیچ عذاب ناید... چرا که بسیار دیده ام تن هایی را که به هنگام جان دادن بسیار دست و پا زده و زجر و عذابی را متحمل میگردند و شاید این یک شوک نیز باشد و لذا چه خوش سعادت است آن تنی که هنگام جان

برچسب: نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

یکی از دیدگاه های من نسبت به خورشید چنین است که با توجه به اسکن سیصد و شصت درجه ای تلسکوپی بسان هابل که فضای اطراف خویش را نظارت می نماید... می توان فضای اسکن شده توسط تلسکوپ را کروی در نظر گرفت و آن کره ای است که پر از اجرام آسمانی و ستارگان و سیارات است و اگر جداره این فضای کروی را بسان آینه ای مقعر در نظر بگیریم که در حال تابش و بازتابش امواج و انواع پرتوها با توان ها، فرکانس ها و طول موج های مختلف می باشد ... در چنین حالتی می توانیم مرکز چنین آینه مقعر کروی را تک ستاره ای بنام شمس یا خورشید یا مهر در نظر بگیریم که همواره مقابل ما در حال درخشیدن است...این در حالی است که در فضای به ظاهر لایتناهی اطراف ما که پر از ستارگان و سیارات و اجرام عجیب و قریب همچون سیاهچاله ها و سایر موارد است... علاوه بر پرتوهای نورانی مثبت که شامل صوت و نور و گرما و انواع امواج و پرتوهای آلفا بتا گاما تترا و ... و...و ... می باشد... همچنین امواج و پرتوهایی نیز در جهت منفی همچون پرتوهای تاریک موجود است که جنس و ماهیت آنها از تاریکی می باشد و این تاریکی میتواند شامل هر آنچه نامرئی است بوده و علاوه بر آن شامل م

برچسب: دیدگاه های توسعه منطقه ای,دیدگاه های علمی درباره منشا حجرالاسود, نویسنده: نیکی شجاعی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 10:34

صفحه بندی